تبليغاتX
تقدیم بهترینم

تقدیم بهترینم

من از نسل بارانم

؟

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا
 
 وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا
 
 را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم.

تا به حال شده که موقع غروب دلت هوایی شه واسه دیدن یکی که خیلی  دوستش داری؟  یا وقتی که به آسمون نگاه می کنی به کنار هم بودن  ابرها حسودیت بشه ؟ یا وقتی که بارون  می باره تو هم از سر دلتنگی همراهش بباری؟  تا به حال شده وقتی پروازدوتا پرنده رو  می بینی دلت پر از غصه شه  ؟ یا وقتی عطر گلی به مشامت می رسه به فکر فرو بری اونی که دوستش داری الان کجاست . و چی کار می کنه ؟  یا وقتی داری می گی و  می خندی یه دفعه وسط اون همه خوشحالی به یاد مهربونت بیفتی و از ته دل آه بکشی و اشک تو چشات حلقه بزنه؟ راستی تا به حال شده وقتی داری تنهایی از پنجره ی اتاقت به آسمون نگاه می کنی حس کنی یه دست گرمی رو شونه هاته اما وقتی برمی گردی می بینی همش خیال بوده  ؟ شده بری تو دل طبیعت و با صدای بلند خدا رو فریاد بزنی تا یه ذره  از کوه غم هات کم شه ؟ شده لب ساحل بشینی و با صدای موجا حرف های عشقت رو زیر لب زمزمه کنی وآهسته اشک بریزی و وقتی ازت می پرسن چی شده  بگی دارم  با بغض دریا  هم نوا میشم ؟ شده هر شب قبل  از خوابیدن خیال عشقت رو ببوسی و با چشمای خیس بخو ابی ؟ شده تو اوج خوشحالی یه دفعه یاد پرنده ات بیفتی و آروم بگی عشق من جات خیلی خالیه ؟راستی شده موقع ساز زدن با هر ضربه یه قطره اشک بیاد و سیم های سازت رو نوازش کنه  وموقع خوندن .. بغض نذاره کلمه ها رو خوب ادا کنی ؟ شده بخوای داد بزنی .گریه کنی  اما نتونی ؟ واست پیش اومده وقتی می خوای درد و دل کنی...... پیش خودت  بگی اگه عشقم پیشم بود و حرفامو می شنید آرومم می کرد ؟آخ که چقدر دلم می خواست همین الان  پیشم بودی و حرفامو می شنیدی!


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت


من تنها نيستم, اشکهايم را دارم,

 اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست.

من تنها نيستم, لحظه ها را دارم,

 لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود.

چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم.

هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي ست

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،

 وجودم از تمنای تو سرشار است ،

 زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...

 خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز



 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 2:17 موضوع | لینک ثابت


؟

 
تا به حال شده که موقع غروب دلت هوایی شه واسه دیدن یکی که خیلی  دوستش داری؟  یا وقتی که به آسمون نگاه می کنی به کنار هم بودن  ابرها حسودیت بشه ؟ یا وقتی که بارون  می باره تو هم از سر دلتنگی همراهش بباری؟  تا به حال شده وقتی پروازدوتا پرنده رو  می بینی دلت پر از غصه شه  ؟ یا وقتی عطر گلی به مشامت می رسه به فکر فرو بری اونی که دوستش داری الان کجاست . و چی کار می کنه ؟  یا وقتی داری می گی و  می خندی یه دفعه وسط اون همه خوشحالی به یاد مهربونت بیفتی و از ته دل آه بکشی و اشک تو چشات حلقه بزنه؟ راستی تا به حال شده وقتی داری تنهایی از پنجره ی اتاقت به آسمون نگاه می کنی حس کنی یه دست گرمی رو شونه هاته اما وقتی برمی گردی می بینی همش خیال بوده  ؟ شده بری تو دل طبیعت و با صدای بلند خدا رو فریاد بزنی تا یه ذره  از کوه غم هات کم شه ؟ شده لب ساحل بشینی و با صدای موجا حرف های عشقت رو زیر لب زمزمه کنی وآهسته اشک بریزی و وقتی ازت می پرسن چی شده  بگی دارم  با بغض دریا  هم نوا میشم ؟ شده هر شب قبل  از خوابیدن خیال عشقت رو ببوسی و با چشمای خیس بخو ابی ؟ شده تو اوج خوشحالی یه دفعه یاد پرنده ات بیفتی و آروم بگی عشق من جات خیلی خالیه ؟راستی شده موقع ساز زدن با هر ضربه یه قطره اشک بیاد و سیم های سازت رو نوازش کنه  وموقع خوندن .. بغض نذاره کلمه ها رو خوب ادا کنی ؟ شده بخوای داد بزنی .گریه کنی  اما نتونی ؟ واست پیش اومده وقتی می خوای درد و دل کنی...... پیش خودت  بگی اگه عشقم پیشم بود و حرفامو می شنید آرومم می کرد ؟آخ که چقدر دلم می خواست همین الان  پیشم بودی و حرفامو می شنیدی!


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت


؟

 

عشق دو خط موازی

اگه با تموم اين خاطره ها
تو همين دفتر عشق جام بيزاري بعد اون ديگه نه من مال من
نه تو تکيه گاه اين شکستگي
بيا عاشق بمونيم کنار هم
نگو از اين نرسيدن خسته ام
نگو از اين نرسيدن خسته ام ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه
آخر عشق دوتا خط موازي همينه
ما به هم نمي رسيم
من و تو مثل دو تا خط موازي مي مونيم
که توي دفتر عشق اسير شديم
نرسيديم به هم آخر شب
تو همون دفتر کهنه پير شديم
با هم و کنار هم روز ها گذشت
دستاي من نرسيده به دست تو
مي دونم که ما به هم نمي رسيم
اگه با شکست من شکست تو
اگه من بشکنم،تو بي خيال
بگذري و تنهام بذاري


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت


من یاد گرفتم که:

 

    یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 2-3 ماه بیشتر زنده نیست

    یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ گاه به هم نمی رسند

    یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست

    و یاد گرفتم هر چه عاشق تری ،تنها تری

       و من الان ...                                             

                                                       زهرا


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت


خدا نگهدار

 وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

            وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست
            خواهد دادوقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

            وقتي كه براي آخرين بار از كوچه عبور كردي روحم  هم پر كشيد

            ولي به خودم اميد دادم به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

            ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

            خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

            خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته
            باشد.... اري.... واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

            بي ريا دوست داشت...بي ريا عاشق شد

            بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

            درست مثل قاصدك.. اري قاصدكم رفت و من هم تنها شدم

            قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

            قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

            به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

            من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

            نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

            وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

            وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد
            را نداشت.. وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

            كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

            بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

            از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو
            ببينه.. از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

            مدام بهانه تو رو مي گرفت

            به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

             ولي ساده دل قبول نمي كرد.. هجران تو را باور نداشت

            مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

            براي همين مي گفت كه تو هم هستي... از چشمانم متنفر بودم

            كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

            مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم.. ازشون متنفر بودم

            آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها
            كشيدي و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

            فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

            شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

            شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

            اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده
            ...


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت


چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني

 و آن وقت آرام زير لب بگويي گل من باغچه ي نو مبارك

سال نو مبارک


 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت


نگین که نمی شه؟

 

خیلی چیزها می خواهم بگویم .

می خواهم بگویم می شود از دور(!)هم دوست داشت...!

میتوان بدون داشتن (!)هم دوست داشت

ساده تر بگویم:

                        *میشود ساده تر هم دوست داشت...*

دور از هیاهوی خواستن...

دور از هیاهوی داشتن...

دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن...

دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه!

                         *می توان از دور هم دوست داشت*

دور از هراس از دست دادن...

دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...

حتی دور از او که خواستنی ست...

                           *می توان از دور هم دوست داشت *

باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...میشود...

بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...حتی بدون او

                    *می توان از دور تا همیشه دوست داشت...!*


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت


بهانه

  داد از جدایی

 

براي تو اي نافه ي خوش بوي هميشگي ،آري تو ،تو كه باز بهترين بهانه اي براي دل مشغول

 

هاي آسمان شرجي زده و تنهائي ام و سياه مشق هايي كه عادت شده اند.

 

 

نام  تو را با هر چه عشق میتوان نوشت. نام تو را با هر چه رودمی توان سرود.

 

تا که یک روز تو رسیدی ، تو قلبم پا گذاشتی. غصه های عاشقی را تو وجودم جا گذاشتی.

 

زیر رگبار نگاهت . دلم انگار زیرو رو شد . برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد. تا نفس

 

کشیدی انگار نفسم برید تو سینه، ابر و باد ودریا گفتند حس عاشقی همینه.

 

اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی  اما تو قایقی بودی از من و دلم گذشتی، رفتی با قایق

 

عشقت سوی روشنی فردا

 

من و دل نشستیم چشم به راهت لب دریا

 

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

 

لحظه های با تو بودن می گذره اما به سختی

 

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

 

ولی حتی وقت مردن  باز سراغ تو را میگیره

 


 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


تقدیم داداشم

 

 

 

من او را رها کردم

و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی.

اما من آنقدر او را دوست دارم،

که او را رها می خواهم

رها از تمام بندها و زنجیرها

هر چند او  هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها شدم.

 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت


شبی

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقرهای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کرم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام  از دست  خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا ، چه بغضی کرد......

 


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت


رها

روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند
      و گفت:
      تا آخرين نفس با تو خواهم بود از او پرسيدم تو کيستي؟
      گفت:
      من غم هستم!!
      اول خيال کردم که غم عروسکي است که مي توان با آن بازي کرد
      ولي بعد ها فهميدم که خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم..

 


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


ابر

 

 بگذار تا بگريم
     چون ابر در بهاران
               کز سنگ ناله خيزد
                              روز وداع ياران...


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت


افسوس

افسوس...

 

اي كاش احساس شبنم را درك مي كردي و با

 

دستان بي احساست خواب نيلوفر را

                                                    بر هم نمي زدي

 

كاش ميدانستي كه رنگ برگ سبز است

                                                     يا زرد

 

كاش مي فهميدي پرنده وجودم به دنبال

 

آشياني است به وسعت تو

 

كاش!!!

 

آتش عشق مي شدي وتنم را از

 

سرماي غم و تنهايي حفظ مي كردي

 

اما افسوس بداني كه هيچ حرفهاي براي

                                                  گفتن دارد،حرفهايي

                                                                      به جنس شقايق

 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت


تولد فراموش شده

 

 سلام داداش محمود

 

 

با اشک زلالم بیست و چند بار بر روی برگ دفتر خاطراتمان

مینویسم:

تولدت  مبارک

 

 

 

 

 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه
قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که رازدارش بود



 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


محرم

 

امشب از اون شبایی که:

 

بوی محرمش میاد

 

خیمه وپرچمش میاد

 

فرشته از تو آسمون برای ماتمش میاد....

 

 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت


داداش امیر

 

من امروز به نیت گام نهادن تو به بیست و

چندمین بهار زندگی

بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییز را

سجده میکنم

بیست و چند گلدان را آب میدهم

بیست و چند کبوتر را آزاد میکنم

بیست و چند هزار بار سر بر آسمان کرده

دعایت میکنم

بیست و چند بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم و میگیرم.

و با اشک زلالم بیست و چند بار بر روی برگ دفتر خاطراتمان

مینویسم:

میلادت مبارک

... من بیست و چند سالگی ات مبارک

نه اصلا خیلی ساده

تولدت مبارک

  

امیر عزيز داداش مهربونم سال روز شكفتن گل وجودت مبارك

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا                 

              وجود پاكت اومد تو جمع خلوت ما

                           تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

                                       از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

                                                   تو اين روز پر از مهربوني تو با خنده شكفتي

                                                            با يه گريه ساده به دنيا بله گفتي

 

 

ببين تو آسمونا پر از نور و پرنده ست

             تا تو هستي و چشمات بهونه واسه خوندن

                                    همين شعر و ترانه تو دنياي ما

                                                      الهي تا هميشه عزيز همه باشي

                                                     از اون چشمي كه مي خواي الهي نيفتي

 

واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد

                ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد

                                            اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

                                            ولي به شوق امروز ميشه كلي قسم خورد

 

تولدت برادرم پر از ستاره بارون

                                                               پر از بادكنك و شوق پر از آينه و شمعدون

 

امــــــــــــــــــــــــیر  جان

 

تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــارك

 هست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد،

    هست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت


به سلامت

قرآنت را می بوسم و گونه های خیست را
و گام بر می دارم
غمگین و ناگریز!
به سمت آینده ای که تو می شناسی اش
و من هرگز د رترفیع هیچ رویایی ندیدمش!!!
و تو به جای کاسه ی آب قطره قطره اشکهایت را بدرقه ام می کنی و التماس را در نیمه چشمانم به هیچ می گیری...
می روم!!!.. و دریغ از کاسه ی آبی که برایم آرزوی برگشت کند .
گفتی برو.. تنها و بی من
و خوشبخت باش
می روم به خاطر تو و برای تنهاییم از قطره قطره اشکهایی که تو می گفتی مرواریدن تاج خوشبختی درست می کنم
و چقدر لباس خوشبختی که تو دوختیش برای وسعت تنهای من تنگ است ..گفتی خوشبختی یعنی سلامتی!!!!
و من امشب چقدر استخوانهای خوشبختم تیر می کشد
گفتی برو و زندگی کن
خوشبخت باش .. می روم و خود را می سپارم به زندگی و تو ...
و تو فرض کن که خوشبختم
فرض کن که تمام آرزوهایت براورده شده اند
گفتی مسافرم
دل نبند ...
مسافر من .. اکنون من می روم
می روم می روم میروم....
و هزار می روم دیگر که خود می دانی هر گز نمی روند...



 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


کوچ

 

 

www.golbarg.ir 

 
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند
كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد
كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند
مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند
و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند
كاش مي دانستي :
تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...
روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...
مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...
با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد
جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...
كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........
ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد
 

 


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


فردا

اومدی تو سرنوشتم 

                       بی بهونه پا گذاشتی

                                              اما تا قایقی اومد

                                                                 از منو دلم گذشتی

                                                                                 رفتی با قایق عشقت 

                                          سوی روشنی فردا

                                                            منو دل اما نشستیم 

                                                                               چشم به راهت لبه دریا

                                                                                                                 نسترن جون


 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


غزل


 

با غزل ها هم آواز
در ژرفاي واژه گم بايد شد
همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
راه فردا را بايد پيمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت
و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
آرامش را بايد از يك گل آموخت
كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند
و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
... به بي تابي ها بگو، كمي صبر
لحظه ها راه خود را خواهند رفت


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت


گریه


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت


واسه...


چشم

 
آسمان را قاب می  کنم               
                به تو هدیه می دهم
                                 این چشمها قابل تو را ندارند


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت


بهانه


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


یکی


 


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


اغاز

 

مال منی و به اندازه دلم

 

یا معبدی که به سمت تو مایلم

 

بغض شبانه که از راه می رسد

 

خورشید وار می آیی مقابلم

 

حالا که از تو به دریا رسیده ام

 

پس کو بساط رسیدن به ساحلم 


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


خورشید

من از اشعه خورشيد جان گرفتم و به ثمر نشستم ... من همان روزي تولد يافتم كه آسمان زندگي تيره
 
تيره بود و ناگهان آسمان به اشعه ظريفي شكافته شد ... من همان روزي چشم گشودم كه خورشيد
 
دستهاي گل سرخ را نشانه گرفته بود ... دل من از فروزندگي او بود كه تبدار شد ... و تب از آن روز پيوسته
 
 با من است .. بگذار چشمك بزنم .. ميترسم اين تب با من ماند و هذيانهاي پيوسته من به سري
 
بكشاندم .... من ستاره ام ... ستاره اي زاده از خورشيد ... من مهر را به تو هديه خواهم كرد ... مگر در
 
جهان چيزي بالاتر از مهر هم مي شود سراغ كرد ؟

 


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


برای تو

   

  خدايا دلم شيداست امروز كه يارم دورو نا پيداست امروز     

كنار چشم من حاصل بكاريد كه آب چشم من درياست امروز   
 
بهترين شكل دلتنگي آن است كه در كنار او باشي وبداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
 


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


خدایا

تعبير عشق


زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد
 زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود
کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد
همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود
طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد
زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم
با وضوئي با دعايي با  خدا  تقدير کرد
 
کاش ميشد لحظه ها را قاب کرد 
                                         روزهاي تيره را خواب کرد....
 

 


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


وقتی

 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت